تبليغاتX
(رهگذر شب)
(رهگذر شب)

 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه

گفت:موافقم…فردا می ریم

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:29 توسط Marjan| |

بدجور دلم هواتو کرده!!!!!!!!!

توهم با من نمی مانی٬برو بگذار برگردم٬دلم میخواست میشد با نگاهت قهر میکردم

هوا ابری است دلتنگم٬من چندیس دارم با خود با عشق میجنگم

اگر میشد برایت مینوشتم لحظه هایم را٬سکوتم را٬سقوطم را

اگر میشد برای دیدنت دل دل نمیکردم٬اگر میشد که افسار

دلم را ول نمیکردم٬توهم حرفی بزن هرچند تکراری٬

بگو هنوز مثل سابق دوستم داری!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 19:41 توسط Marjan| |

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:30 توسط Marjan|


بی تفاوت باش .. به جهنم ! مگر دریا مُرد از بی‌ بارانی ؟!


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  
 
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 23:30 توسط Marjan| |

 چوپان قصه ی ما دروغگو نبود،اوتنها بود

و از فرط تنهایی فریاد گرگ گرگ سر می داد

افسوس که کسی تنهاییش را درک نکرد

وهمه درپی گرگ بودند

در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 19:27 توسط Marjan| |

 

چشم به راه!!!!

به چشم من نگاه نکن، دوباره گریت میگیره

ساده بگم که عشق من، باید تو قلبت بمیره

فاصله بین من و تو، از اینجا تا آسموناست

خیلی عزیزی واسه من، ولی زمونه بی وفاست

قسم نخور که روزگار، به کام ما دوتا نبود

به هرکی عاشقه بگو، غم که یکی دوتا نبود

بگو تا وقتی زنده ام، نگاه تو سهم منه

هرجای دنیا که باشی، دلم واست پر میزنه

برای این دربه دری، تو بهترین گواهمی

                             دروغ نگو، که میدونم همیشه چشم به راهمی

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 20:38 توسط Marjan| |

کاش میشد یه روزی متوجه میشدی قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری 

 و بلندتر بگویی بمان نه شانهایت را بالا بیندازی و بگویی هر طور راحتی

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 22:24 توسط Marjan| |

یه درد  دل ساده!!!!!!!!!

وقتی که که به گذشته نگاه میکردم میفهمیدم که همیشه من تقصیرکار بودم اون جز

 محبت کردن کار دیگه ای نمیکرد.خواستم دوباره برگردم تاهمه ی اون چیزار

و جبران کنم.ولی ایندفعه همه چیز فرق میکرد خیلی عوض شده بود

 خیلی یابهتر بگم عوضی شده.مگه ادم تو6ماه چقدر میتونه

 تغییرکنه درست180 درجه تغییرکرده.همیشه از خدا

 میخواستم راه درستو نشونم بده خدا نشونم

میداد ولی انگار پاهای من توان رفتن

 به راه درستو نداشت.اما اینبار

 از خدا میخوام خودش منو

 به راه درست ببره.خواستم همه چیز بایه خاطره ی خوب تموم بشه.تاوقتی که هرروز

 میبینمش برام سخته که ازش دل بکنم.البته من فقط به ظاهرش دل بستم چون

 واقعا ززیبایی باطن نداره.شاید با رفتنش به سربازی همه چیز تموم بشه.

فقط از خدا میخوام که همه چی به خوبی تموم بشه.من برای سبکتر

 شدن دلم با دوستام درد دل میکنم اما با هر درد دل کردن

 نه تنها سبک نمیشم بلکه سنگینترمیشم انقدر

 سنگین که دیگه نمیتونم راه برم

 دوست دارم همونجا بشینمو یه دل سیر گریه کنم.خداروشکر

 دیگه گریمم نمیاد شاید اشکامم تموم شدن به هرحال از این یه موضوع خوشحالم

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 15:39 توسط Marjan| |

توهم فکر میکنی من یه دیوونه ام؟!!!

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی

نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم

قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از

عروسی پیشش میموندم.خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با

 خودشون نبرن.اخه ممکن بود به سرش بزنه و

  همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی بشه.
اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش

 صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه بار

 بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت

 وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه

 میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر

، میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت

  آخه به من میگفت دوستت دارم . اما امشب عروسیشه....

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 18:5 توسط Marjan| |

¤همیشه ماندن چاره ساز نیست

انسانها قانون نانوشته ای دارند٬

وقتی که در دسترس نباشی مشترک مورد نظر خواهی بود¤

(نمیدونم چرا بعد رفتنت تازه حرفاتو فهمیدم)

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 19:20 توسط Marjan| |

معما

درنگاهت چیزی است

که نمیدانم چیست

مثل بوی نم بعدازباران

مثل ارامش بعدازیک درد

مثل پیداکردن یک واژه ی گم کرده

مثل کامل شدن یک شعربلندناقص

من به ان محتاجم

وهنوز

مثل ان لحظه ی خوب اغاز

من به خود میگویم

که هزاران سال است

میشناسم اورا...

 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 18:10 توسط Marjan| |

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 19:19 توسط Marjan| |

خدایا اخه چرا داره اینجوری میشه

خدایا به همین قرانت قسم داشتم فراموشش میکردم چرا دوباره دیدمش

خدایا به حرفام گوش بده غلط کردم!!!!!!!!!!کمکم کن من جز تو هیچکس رو ندارم

خدایا ۳ماهه دارم با خودم کلنجار میرم چرا دوباره امروز جلو راه هم دراومدیم

من به خاطر تو گذاشتمش کنار چرا کمکم نمیکنی؟؟؟؟؟

خدایا چشمام ضعیف شد از بس با التماس و گریه ازت کمک خواستم

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 18:41 توسط Marjan| |

زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که بهش گفتند٬

 

یخ ها را فروختی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

گفت٬نخریدند٬

اما تمام شد!!

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 18:39 توسط Marjan| |

پرسیدند دوستش داری؟

گفتم دنیای منه.

پرسیدند دوستت داره؟

گفتم تنها سوال منه!.....

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:55 توسط Marjan| |

حسنی سال90

حسنی نگوجوووون بگو

علاف وچش چرون بگو

موی ژلی.ابروکوتاه.زبون دراز.واه واه واه

نه سیماجون.نه رعناجون

نه نازی جون .پریساجون

هیچکس باهاش رفيق نبود

تنها توي كافي شاپ
نگاه مي كرد به بشقاب !

باباش مي گفت : حسني مي ري به سر بازي ؟
نه نمي رم نه نمي رم

به دخترا دل مي بازي ؟
!
نه نمي دم نه نمي دم

گل پري جون با زانتيا
ويبره مي رفت تو كوچه ها

گليه چرا ويبره ميري ؟

دارم ميرم به سلموني

كه شب برم به مهموني

گلي خانوم نازنين با زانتياي نقطه چين

يه كمي به من سواري مي دي ؟!
نه كه نمي دم

چرا نمي دي ؟

واسه اينكه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چي ؟

نه كا رداري ؟ نه مال داري ؟ فقط هزار خيال داري

موي ژلي ،ابرو كوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و پريچه

با ناز اومد توو كوچه

پري كوچولو ، تپل مپولو ، مياي با من بريم بيرون ؟
مامان پري ،از اون بالا

نگاه مي كرد توو كوچه را

داد زد وگفت : اوي ! بي حيا

برو خونه تون تورا بخدا

دختر ريزه ميزه
حسابي فرز وتيزه

اما تو چي ؟

نه كار داري ؟ نه مال داري ؟ فقط هزار خيال داري

موي ژلي ،ابرو كوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

?
نازي اومد از استخر

تو پوپكي يا نازي ؟

من نازي جوانم

مياي بريم كافي شاپ؟

نه جانم
چرا نمي اي ؟

واسه اينكه من صبح تا غروب ،پايين ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال يك شوهر خوب

اما تو چي ؟

نه كار داري ؟ نه مال داري ؟ فقط هزار خيال داري

موي ژلي ،ابرو كوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

حسني يهو مثه جت
رسيد به يك كافي نت

آن شد ورفت تو چت رووم

گپيد با صدتا خانووم!

هيشكي نگفت كي هستي ؟
چي كاره اي چي هستي ؟

تو دنياي مجازي
علافي كرد وبازي

خوشحال وشادمونه

رفت ورسيد به خونه

باباش كه گفت: حسني برات زن بگيرم ؟
اره مي خوام اره ميخوام

چاهارتا شرعا بگيرم ؟

اره مي خوام اره ميخوام

حسني اومد موهاشو

يه خورده ابروهاشو

درست وراست وريس كرد

رفت و توو كوچه فيس كرد
يه زن گرفت وشاد شد

زي زي شد و دوماد شد

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 20:31 توسط Marjan| |

پــــــــــــــــــ  نــــــــــــــــه  پـــــــــــــــــــــــــ

سوار تاکسي شدم.يارو صداي ضبطشو تا ته زياد کرده بود.ميگم ميشه صداي ضبطتونو کم کنيد
ميگه اذييتتون ميکنه!
گفتم پَـــ نَ پَـــ گفتم کم کني اين يه تيکشو من بخونم ببيني صداي کدوممون بهتره
!!!!

رفتم سر خاک خدا بيامرزي دارم خرما تارف مي کنم،

طرف برداشته ميگه فاتحه است ديگه نه؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ خدا بيامرز زنده شده داريم جشن مي گيريم!

رفتم از قسمت قفسه باز کتابخونه 2 تا کتاب برداشتم آوردم گذاشتم جلوي مسئولش که وارد حسابم کنه؛

ميگه: ميخواي ببريشون؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ اومدم کتابارو بهت توصيه کنم بخوني، ميانگين ساعت مطالعه تو مملکت بره بالا

سر امتحان برگه تقلبم و در آوردم دارم مينويسم
مراقبه ديده ميگه تقلبه؟؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ دعاي ابوحمزه ثماليه

رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بيارم،
مربيه ميگه: بچه رو ميبريدش؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ همينجا ميخورمش

کمرم درد مي کنه يه پارچه بستم بهش.
داداشم ميگه کمرت درد مي کنه؟

گفتم پَـــ نَ پَـــ مي خوام اداي داداش کايکو رو در بيارم.

داريم 10 نفري بازي شبکه اي ميکنيم

اومده ميگه جدي حال ميده؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ اسکوليم! عذاب داره اما ميخوايم تهذيب نفس کنيم

تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه،
يارو زده به شيشه ميگه آقا شما هم ميخواي گاز بزني؟
پَـــ نَ پَـــ من ميخوام ليس بزنم...

رفتم بانک پول بگيرم

کارمنده ميگه پول رو ميبرين؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ ميخوام وايسم اينجا هر کس رقصيد بريزم رو سرش شاباش بدم....


رفيقم شمارمو مي خواست, گفتم: يادداشت کن 0932

گفت : تاليا داري؟

گفتم پَـــ نَ پَـــ همراه اول شماره خالي نداشت بهم تو تاليا خط داد

رفتيم غار عليصدر. به رفيقم خفاش نشون دادم
.
ميگه واي خفاشه
!
گفتم پَـــ نَ پَـــ بتمن بود. اجاره خونه گرونه اينجا سکونت دارن فعلا
!!!

با دوستم سه ساعت تو صف نونوايي وايساده بوديم صف 40 متري نوبتم شده

يارو ميگه نون مي خواي ؟
پَـــ نَ پَـــ تا الان قطار بازي مي کرديم واگن آخرم بوديم

تو خيابون موتوريه اومد کيفم رو قاپيد،
يارو ميپرسه دزد بود؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ رفيقم بود اومده بود امانتيش رو پس بگيره، فقط خواست هيجانش بيشتر باشه

رفتم نوشابه بخرم به يارو ميگم اينکه تاريخش مال دو سال پيشه
ميگه : يعني فاسد شده ؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ مونده جا افتاده

دارم از گرما ميميرم ، خودمو مثله چي دارم باد ميزنم ،
بابام مياد ميگه چيه ؟ گرمته ؟؟؟؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان ميکنم

تو دستشويي به خواهرم ميگم آفتابه رو ميدي؟
ميگه ميخواي خودتو بشوري؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ ميخوام آبش کنم بذارم تو يخچال

به يارو راننده ميگم..آقا اگه ميشه يكم سريعتر..الان هواپيما ميپره...
ميگه..به سلامتي مسافرين؟
....
گفتم پَـــ نَ پَـــ فندك هواپيما ديشب دستم جامونده....ميرم بدم به رانندش


رفتم بالاي برج ميخواستم خودمو بندازم پايين
يارو ميگه ميخواي خودکشي کني؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ اومدم ببينم سرعت صفر تا صدم از اين بالا تا پايين چقدر ميشه، بجاي پروژه بدم دانشگاه

رفيقم ميگه اگه با گوشي برم تو اينترنت از شارژم کم ميشه؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ از ذخيره ارزي کشورهاي عضو اپک کم ميشه

رفتم سم بخرم واسه سوسك
يارو ميگه ميخواين سريع بميره؟!
گفتم پَـــ نَ پَـــ ميخوام شكنجش كنم ازش اعتراف بگيرم
!!!

دم دستشويي عمومي واستادم تا نفر قبلي بياد بيرون ،

اومده بيرون ،ميبينه دارم پيچ و تاب ميخورم ميگه دستشويي داري؟؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ دارم با صداي موزيکي که نواختي تمرين رقص عربي ميکنم!

رفتيم رستوران ، ميگم 2تا جوجه لطفا ،

ميگه جوجه کباب؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ ازين جوجه رنگيا ، يه قرمز بدين يه سبز

به اپراتور اداره ميگم لطفا شماره فلاني رو برام بگير .
ميگه گرفتم وصل کنم؟

گفتم پَـــ نَ پَـــ فوت کن , قطع کن

زنگ زدم 115،
ميگه آمبولانس ميخواين قربان؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ يه پليس 110 ميخوام, بقيش هم آدامس بدين!

به مامانم ميگم من ميرم کارواش،

ميگه ماشينم ميبري؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ دارم ميرم اونجا دوش بگيرم

يارو اومده ميبينه همكارم توي اتاق نيست
باز ميپرسه خانم فلاني نيست؟پَـــ
گفتم پَـــ نَ پَـــ هستن. افتادن پشت اون كمد. با خطكش بزن دربيا.

مگس کش دستمه
.
مامانم ميگه ميخواي مگسا رو بکشي؟

گفتم پَـــ نَ پَـــ ميخوام رهبري ارکسترشون رو بکنم سمفوني بتهوون بزنن


حواسم نبود با صورت رفتم تو در
ميگه نديديش؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ من داركوبم مي خوام با منقار يه سوراخ برا خودم باز كنم برم تو

رفتم دکتر ميگم:دو روزه بدنم خيلي درد ميکنه!
بعد از 10 دقيقه معاينه ميگه: ميخواي واست دارو بنويسم؟
!
گفتم پَـــ نَ پَـــ ميخواي واسم دعا کن تا خوب بشم
!!!!

زنگ زدم ميگم مامان بيا منو گرفتن
...
ميگه خاک تو سرم, گشت ارشاد؟

گفتم پَـــ نَ پَـــ مرکز نخبگان ايران

حدود ۳ صبح بود رفتم سر يخچال تنگه آب رو برداشتم آب بخورم،
دوستم بلند شده ميگه ميخواي آب بخوري ؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ تو خواب يادم افتاد به گلا آب ندادم ميخوام بهشون آب بدم

سوار تاکسيم ميگم آقا نگه داريد
ميگه پياده ميشي؟

گفتم پَـــ نَ پَـــ ميخوام باد لاستيکا رو چک کنم...!!

با گل رفتم بيمارستان


نگهبان ميگه گل براي مريضتون آوردين
گفتم پَـــ نَ پَـــ اومدم خواستگاري تو با اين سيبيلات...

رفتم صندلي بخرم واسه کامپيوتر

يارو گفت : راحت باشه؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ خار داشته باشه..

دارم تو حياطمون موتورمو تعمير ميکنم به مامانم ميگم دستمال بيخودي داري؟

ميگه ميخواي موتورتو تميز کني؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ ميخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردي برقصم

طوطي گرفتم
فاميلمون اومده ميگه طوطيه؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ يا کريمه يه کم با فتوشاپ تغييرش دادم

داشتم تلويزيون ميديدم
بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بعدش به من ميگه داشتي ميديدي؟؟؟!!!
گفتم پَـــ نَ پَـــ داشتم گرمش ميکردم تا شما بياي ببيني
!!!!!

رفتم واسه استخدام
,
يارو ميگه اومدي واسه استخدام؟

گفتم پَـــ نَ پَـــ اومدم ببينم کي استخدام مي شه ازش شيريني بگيرم!

ميگم بابا... تصميم رو گرفتم... مي خوام زن بگيرم
...
ميگه ميشناسيش؟ ميگم آره
..
ميگه مجرده؟

گفتم پَـــ نَ پَـــ منتظرم شوهرش رضايت نامشو امضا کنه بريم خواستگاري

دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم .
ميگه شما سوال داري؟

گفتم پَـــ نَ پَـــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگيري ...

رفتم پيژامه از کمد برداشتم پوشيدم

بابام ميگه از تو کمد برداشتي؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ گذاشته بودم تو يخچال تابستونيه پيژامه تگري بپوشم خنک شم

ميگم آقا شهيد همّت کجاس؟
ميگه بزرگراه شهيد همّت؟
گفتم پَـــ نَ پَـــ ميخواستم خودشو پيدا کنم يه خانوادهاي رو از نگراني در بيارم!!!

به استاد ميگم لطفا كمكم كنيد دارم مشروط ميشم

ميگه نمره ميخواي
گفتم پَـــ نَ پَـــ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاكي كه بايد بريزم تو سرم ميخوام

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 17:54 توسط Marjan| |

شکه شدم.....

وای خدای من اصلا فکرشو نمیکردم امروز ببینمش.چقدر تغییر کرده بود

 همه چیزش تغییر کرده بود ولی نگاهش همون نگاه همیشگی بود

 وقتی که وارد کوچه شدم سنگینی نگاهشو احساس کردم درست

روبه روم وایستاده بود و داشت نگاه میکرد.خیلی شکه شدم اصلا

 باورم نمیشد خودش باشه ولی ازدیدنم بعد 

این همه مدت تعجب نکرد انگار منو هرروز می دید انگار میدونست

 الان وارد کوچه میشم چون درست روبه روم بود.نفهمیدم چطوری

 تاخونه اومدم.منی که موقع راه رفتن۶دونگ حواسم به اطرافمه اصلا

 نفهمیدم که کی رسیدم خونه.

چه حس عجیبی بود!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 20:51 توسط Marjan| |

 
(این روزها بیشتر از اب تو را هوس میکنم
بیا تا روزه ام را بشکنم
ویک دل سیر نگاهت کنم)
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 12:5 توسط Marjan| |

khodaya komakam kon

 خدایا

کمکم کن تا توی این خیمه شب بازی زمونه کم نیارم.من همیشه دوست دارم ثناگوو ستایشگر تو باشم.ولی مثل اینکه تو دوست نداری من بهت نزدیک بشم.چون حداقل باید یه اتفاقی بیفته که من این موضوع رو درک کنم. شایدم افتاده و من بی خبر موندم.نمیدونم شاید من ادم خوبی نیستم تا تو بتونی کمکم کنی.اره من ادم بدی هستم برای همینم توی قائم موشک بازی زمونه کم اوردم و گم شدم.نه کسی منو پیدا میکه و نه من کسی رو؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 20:37 توسط Marjan| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ